جستجوي خداوند بروم.آه،چه کسي براي اين مدت طولاني مرا در
خيال باطل اين جا نگاه داشته است؟>
خداوند زمزمه کرد:<من>.اما گوش هاي مرد از شنيدن باز ايستاده
بودند.
همسرش با نوزادي خفته بر سينه اش،آرام بر يک سوي بستر
آرميده بود.
مرد گفت:<تو که هستي که در اين زمان طولاني مرا فريفته اي؟>
صدا دوباره گفت:<آن ها خدا هستند.>اما مرد نشنيد.
کودک در خواب گريست و در گرماي آغوش مادر آرميد.
خداوند فرمان داد:<بايست،خانه ات را ترک مکن.>اما باز هم او
نشنيد.
خداوند آهي کشيد و شکوه کرد:<چرا اين بنده در جستجوي من
مرا رها ميکند؟>
بعد یه مدت طولانی اومدم ....
واقعا متاسفم....
اسن وقت ندارم.....
احتمالا الانم میرم تا بعد امتحانا
الانم یه نثر از تاگور گذاشتم... خیلی قشنگ و با معنی نثرا و شعراش من خوشم می یاد عاشقشم...
شما ها رو هم دوست دارم دوست جونا.... عاشقم...عاشقتم...![]()
![]()
![]()

