تبليغاتX
جیگرطلا -
 

انسان فواره اي است كه از قلب زمين عصيان مي كند

و در اين جستن شتابان و شورانگيزش ،

هر چه بشتر اوج مي گيرد

بيشتر « پريشان و ترديدزده » مي شود .

اندك اندك هيجانش آرام مي گيرد

و ميل بازگشت او را در انتهاي راه انحنايي ميافكند

كه هم صعود است هم رجعت

فرار و بازگشت با هم در ستيزند

به آخرين قله ي رهايي كه مي رسد

ناگهان احساس مي كند كه در فضا معلق مانده است .

در برزخ ميان زمين و اسمان بلاتكليف و بي پناه نميداند چه كند؟

از آنجا ، افق تا افق جهان را مي نگرد

كه صحراي خلوت و بيابان حيرت است .

از رهايي اينچنين به بي سرانجام تنها ماندن

در چين و شكن هاي گيسوان مواج آب فرو مي برد و

در عمق زمردين استخر زلال خويش پنهان مي سازد و

با نفي خويش

در پيش چشمان آزاردهنده تنهايي در آغوش وصال خويشاوندي بودن

خويش را ايمان و آرامش مي بخشد ،

خويشتن خالي و ناپايدار و ارزانش را از « بودن » لبريز مي كند ،

درونش از وجود موج مي زند .

چه زيبا و عميق است

اين ديالكتيك صوفيانه ي وحدت وجود در فرهنگ سرشار و...* شرق

در فناي خويش بقا يافتن!

هبوط

+ نوشته شده در ساعت توسط هرکی |